محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
788
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بهرام سياوشان متحيّر بماند ، بندوى را برگرفت و سوى بهرام برد . بهرام او را گفت : يا فاسق ! آن نه بس بود كه هرمز را بكشتى كه اين حرام زاده را نيز از دست من برهانيدى ! من ترا كشتنى كنم پيش همه خلق تا از تو عبرت گيرند و ليكن آنگاه كنم كه بسطام را و پرويز را گرفته باشم ، پس همه تان به يك جاى بكشم . بهرام بندوى را به دست بهرام سياوشان اندر نهاد و گفتا : اين را به زندان همى دار به تنگتر جايى تا خداى ايشان را به دست من باز آرد . بهرام سياوشان بندوى را به دست خويش به خانه برد و آنجا بازداشتش و نيكو همى داشت ، به روز به خانه اندر داشتى و به شب با وى به مجلس شراب بنشستى و مىخوردندى ، و روز حديثها همى كردندى بر اميد آنكه مگر روزى پرويز باز رسد و او را نيكو دارد . پس چون ماهى چند برآمد و بهرام به ملكت همى بود ، هرمز را پسرى بود خرد نام وى شهريار ، بهرام ملكت خويشتن را دعوى نكرد گفت : من اين ملك بر شهريار بن هرمز همى نگاه دارم تا وى بزرگ شود ، آنگاه به وى سپارم . پس چون سه چهار ماه بگذشت ، يك شب بندوى با بهرام سياوشان شراب همى خوردند و حديث كردند . بندوى گفت : من بيقين دانم كه اين ملك بر بهرام نپايد و راست نايستد كه وى ستمگار است و اين ولايت به ستم گرفته است ، و خداى عزّ و جلّ داد پرويز از وى بستاند . بهرام سياوشان گفت : من نيز دانم آنكه تو دانى و خداى او را عقوبت كند ، و من اميد دارم كه خداى مرا نيرو دهد تا آن كار بكنم . بندوى گفت : چه نيّت دارى ؟ گفتا : نيّت آن دارم كه روزى اندر ميدان بايستم به بهانهء چوگان زدن ، و چون بهرام بيرون آيد از كوشك من او را بكشم و پرويز را به ملك بنشانم . بندوى گفت : پس اين كار كى خواهى كردن ؟ گفت : هر گاه كه وقت باشد و راه يابم . گفتا : فردا وقت است . گفتا : راست گويى . و بر اين بنهادند كه اين كار فردا راست كنند . ديگر روز بهرام سياوشان برخاست و زره اندر پوشيد و بر زبر زره صدرهء چوگانى اندر پوشيد و چوگانى برگرفت كه به ميدان شود . بندوى گفت : اگر اين كار بخواهى كردن ، نخست بند از من بردار و اسب و سلاح به من ده كه من ترا به كار آيم اگرت كارى افتد . بهرام بند از وى برداشت و اسب و سلاح دادش و خود برنشست و